یک دی ماه دیگه میگذره از بودنم ،
یه تولد دیگه...یا یک قدم نزدیکتر به مرگ...
بازم یه تاریخ 23 /10/75
19 سال گذشت و رسیدم به 20
هر سال كه گذشت ،از آدما دورتر شدم
كادوهای تولد كم شد!
آدمای بد دیدم..
بهترین دوستم بهم نارو زد
آدمای خوب دیدم
غم دیدم...
قلبم با تمام وجود دردو حس كرد...
تنهایی رو بلد شدم
چـہ روزایے بوב توے این بیـωـت ωـال
پارسال بـבترین سالے بوב ڪـہ בاشتم همش تموҐ شـב ازבواج نڪرבҐ خـבاروشڪر ولے ᓘـب هنوزҐ ᓘـیلیا یـہ جورے نگاҐ میڪنטּ اما مهم نیس تویـہ این یـہ سال ᓘـیلے چیزا رو ؋ـهمیـבҐ اـᓘـلاقاҐ عوض شـב یـہ چیزایے رو بیشتر ڪرבҐ توᓘـوבҐ مثلا غرورҐ تو ایטּ یـہ سال ؋ـهمیـבҐ בو
یه روز دیــــــگه
یه صبح دیــــگه
هی به خودم میگم گذشته اسمش با خودشه
ینی گـــــــــــذشته، گذشته گذشته گذشت یادته گذشت
یکی نیس به این مغر لعنتی بگه لطفا خفه شو
فقط تنها چیزی که از گذشته نمیخوام از یادم بره حرف یه نفره
نمیشه، نمیتونم ، مث خودش بهش نمیگما ولی همه میدونن بخوام یه نفرو تخریب کنم جوری ت
این روزهــا کسیبه خودش زحمت نمیدهدیک نفر را کشف کند...زیبایی هایش را بیرون بکشد...تلخی هایش راصبر کندگذشته سیاهش را فراموش کندانسانهای این روزهاباور ندارند آدم گاهیمیتواند بداخلاق باشد...نخندد...یاحتی مریض باشد...آدم های امروزعشق هایی میخواهندبی هیچ عیبی!عشق های کنسروی میخواهندکه درش را باز کنندویک
یه صبــــــح دیگه
یه روز دیگه
مَغزم به عبارتی رد داده
واقعنمـ به بَعضی چیزا فِک میکنمـ دوس دارمـ سرمو بکوبم به دیوار
بَعضی خاطره ها عَذابن عَذاب
هَـــنوزمَ که هـنوزه وقتی به پارسال فِک میکنمـ
میبینمـ ن تقصیر مَن بوده ن تقصیر اونا
ولی هَمه یه جوراییـ تقصیر داشتن
پَــــــس چرا هَمه فَقط منو میبینن؟
خد